|
فریاد بی صدا |
|
بی صدا فریاد کن , شاید در آن سوی گیتی کسی هم راز تو باشد. |
می نویسم هایم همچنان ادامه دارد به امید نوشته شدن چیزکی در ذهن ها تا بمانند و بسازند آنچه نیکوترست را. می نویسم از رئیس که گویا پیوندی دیرینه دارد با قلمم که هرگز نتواند او را فراموش کند.می نویسم از نطق جدیدش که در باب موج تازه ی تحریم ها فرموده است : " روز بسته شدن همه درها به روي ملت روز شادي و توسعه است ."نمی دانم در جواب این نطق حقیقتا تاریخی اش چه بگویم؟! ، هورا سر دهم؟! ، کف بزنم ؟! یا در مدح شجاعتش کتابی بنگارم اما می دانم هر چه در مقام این جمله بنویسم باز هم کوتاهی کرده ام و شایسته ی مجازات!!! شاید نویسندگان فرهنگ واژه ها ، " انزوا " را بد معنی کرده اند . ای کاش رئیس توصیه ی هفته ی پیشم را می دید و آی دی " افشین ید اللهی " را پیدا می کرد تا اندکی با او چت کند! بازهم رئیس سوژه ی اصلی این قسمت است و چه درودها که بر روانش می فرستم از سوژه سازی اش برای ما وبلاگ نویس ها و جامعه ی ژورنالیستی . می نویسم از روابط رئیس و " صدا و سیما " که اندکی متفاوت از قبل شده است.حالا دیگر پرزیدنت داستان ما مجری صدا و سیما را نمی پذیرد و مشاور رسانه ای خوش تیپش را مجری قرار می دهد تا همگان بفهمند که " دم اسبی " از نظر دکتر جزء آرایش های نا بهنجار محسوب نمی شود چرا که کلهر که حالا دیگر ستایشگر ببخشید مجری محبوب دکتر شده است ، این مدل مو را پسندیده است.رئیس، کلهر را مجری نهاد تا دیگر امثال " حیدری " و " عنادی " که تنها اندکی انتقاد می دانستند و روح لطیفش را آزار می دادند ، از گردونه حذف شوند.اما رابطه ی دولت نهم و صدا و سیما به همین جا ختم نشد چرا که دولت بالاخره توانست شیشه های نه چندان ضخیم " مثلث شیشه ای " را بشکند و از ادامه ی پخشش جلوگیری کند تا ثابت شود که این دولت ، دولتی است که در برابر کوچکترین انتقادها تاب تحمل ندارد. می خواهم از پدیده ای بنویسم که چندان جدید نیست. قبل از من و ما بسیار بوده اند که شیفته اش شده اند ، چرا که معتقدم " فوتبال " هم می تواند همانند " ادبیات " روایتگر زندگی باشد و تجربه بخشد.شاید داستان پیرمرد هوادار " رئال بتیس " را شنیده اید ، همان پیرمرد 75 ساله ای که استادیوم شهر بتیس بسیار او را می شناخت چرا که پیرمرد شیفته از هنگامی که دست و پایش را شناخت تا آخرین روزهای زندگی اش شیدای پیراهن سفید و سبز بتیسی ها بود و روز بازی تیم محبوبش حنجره اش را می دراند تا گلی بروید که برایش خوشبوتر از تمام گلهای هلند بود.پیرمرد شیفته بالاخره در استادیوم شهر بتیس سکته کرد و مرد ولی پیرمرد از استادیوم بتیس دست بردار نبود چرا که وصیت می کند که پسرش استخوان های پودر شده اش را در بطری شیشه ای بریزد و همراه خودش ببرد به استادیوم بتیس تا سبز و سفیدها تا ابد با شنیدن نام پیرمرد کلاه از سر بردارند .این همه آسمان و ریسمان بافتن ها برای آن بود که بنویسم از " یورو 2008 " و فوتبال ملودیک اسپانیا که بالاخره جز خون دل دادن کار دیگری هم کرد و روزی فرا رسید که دل من و دیگر هوادارانش را شاد کند.پس از قهرمانی ملال آور یونان 2004 ، " آراگونس " _ که ای کاش یکی پیدا می شد که یک دست کت و شلوار برایش بخرد _ و شاگردانش با همان فوتبال ارکسترگونه شان نشان دادند که با بازی چشم نواز هم می توان جام را بالای دست کاپیتان دید. " کاسیاس " جام را بالای دستش گرفت و آتش بازی ورزشگاه وین را تمام دنیا به صورت مستقیم دیدند و این یعنی نقش بستن همان واژه ی آشنای همیشگی در ذهنمان : پایان ! یورو 2008 با قهرمانی ماتادور ها به پایان رسید تا امثال من و " دکتر صدر " _ که وقتی می گوید که در میانه ی این دست تورنمت ها ، آرزوی زندگی بیشتر می کنم تا ببینم پایانش را ، تازه به حس مشترکمان پی می برم _ تا مدت ها با خاطراتش زندگی کنیم . بله ، باید صادقانه اعتراف کنم که فوتبال هم یکی از آن چیزهایی است که ستمگرانه شیدایم کرده است و راه گریزی نیست !!!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:13 توسط علی |
هنوز هم امیدی هست که گر نبود ، قلم نیز خشکیده بود و دستانم بی رمق تر از آنکه بر روی صفحات کاغذ برقصند. شاید برای اولین بارست که به هیچ عنوان نوشتن را آنچنان دوست ندارم.دوست نداشتم بنویسم از " دانشگاه زنجان " و آنچه توهین بود به من ، به شما و به هر ایرانی آزاد اندیشی ، ولی چه کنم که می ترسم که نامم در میان فهرست طویل ساکتان که همانا خائنان به تاریخند ، ثبت شود پس اجازه دهید بنویسم هر چند با اکراه از همان هایی که حافظ ، واعظانی می خوانندشان که فقط جلوه گری روی منبر می دانند و بس و چه ناگوارست که چون به خلوتشان درآیند ، با تمام استدلال ها ثابت خواهند کرد عدم پایبندیشان را به آنچه با چکش و به ضرب میخ در گوش ها فرو کرده اند.قلم از معاون دانشجویی ای می گوید که هنوز جای امضایش زیر برگه ی انحلال انجمن اسلامی دانشگاه زنجان خشک نشده ولی نمی دانست که با دستان خودش زیر برگه ی انحطاطش را نیز امضا خواهد کرد.او هرگز نمی اندیشید این فرجام را ،او موبایل را فراموش کرده بود ،موبایلی که این روزها خوب یا بد پیوند برادری با اینترنت و " یوتیوب " بسته است و به قول مسعود بهنود عزیز ،این تازه اول موبایل است. می نویسم از آمریکایی های بی نوا که این روزها فهمیده ایم که از رئیس ، رودست خورده اند چرا که قرار بوده رئیس محبوب را بدزدند تا بلکه بدانند رمز سهمیه بندی بنزین را ، دلیل پیشرفت روز افزون خاموشی لبها و چراغها را ،علت پیشرفت افتخارآفرین تورم را !!! و صدها سوال دیگری که در ذهنشان مانده و پاسخی نمی یافته اند ولی رئیس نمی خواهد این دلیل و دلیل ها را آنان بدانند که دشمن خونی اند و استعمارگر پس می گریزد از دستشان و داغ وصال را بر دل مردان بوش می گذارد. پیشنهاد می کنم که " دکتر یداللهی " _ روانپزشک شاعر مسلک _ جناب پرزیدنت را ببیند ، شاید بعدا شعری در مقامش سراید!!! می نویسم از همانی که هنگامی که چند ماه پیش روی سن رفت تا سیمرغ بگیرد ،با نگاه خاص خودش در چشم همه زل زد و خود را "مهمان ناخوانده " خواند.می خواهم از " هنگامه قاضیانی " بنویسم ،همان طاهره ی "به همین سادگی " رضا میر کریمی ، مهمان جمعه صبح زنده رود اصفهان و کارشناس ارشد فلسفه ی غرب از امریکا که هنگامی که می گوید به تجربه گرایی معتقدم ،به شعف می آیم و وقتی با سوال " آزاده نامداری " روبرو می شود که هراس ندارید که پسرتان همه چیز را تجربه کند؟! پاسخش از همان هاییست که دوست دارم از مادران و پدران بشنوم : " من هراسم را به اندازه ی باورم پایین خواهم آورد ".هنگامه قاضیانی را به خانواده اش تبریک می گویم. این بار با تمام وجود می نویسم از " مادر "، همانی که هنوز که هنوز است نفسش به نفست بسته است ، همانی که شب ها در اوج خواب هم نیرویی از خواب بیدارش می کند که روی فرزندت باز است و پنجری اتاقش باز ،همانی که غذا در دهانش مزه نداشت تا تو سیر می شدی ، همانی که وقتی خبرش می دهی ماجرای حذف واحد درسی ات را ،یک مرتبه ساکت می شود و بعد می بینی که چه نذر ها که برایت نکرده است .مادر یعنی حرام شدن خواب موجودی آسمانی به خاطر تبی که امان پسر 22 ساله اش را بریده است.مادر یعنی دستانی که به آسمان بلند می شوند تا بهروزی ات را در غربت آرزو کنند ، مادر یعنی همان صدایی که از پشت موبایل نگران نهارت است که نکند سردی ات کند آن آشغالی که خورده ای ! مادر یعنی این تثلیث و هزاران تلثیثی که در خاطر دارم و داریم.مادر یعنی تمام اینها ولی هنوز که هنوز است جرات نکرده ام که از مادر ، تعریفش را از فرزندش بپرسم !!! ================================= پی نوشت : روز زن رو به تمام خانم های ایرانی که شایسته ترینند ، تبریک می گویم و سعادت و بهروزی را برای تمام بانوان این سرزمین اهورایی آرزومندم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:15 توسط علی |
چه کنم که هنوز که هنوز است تنها واژه ها مددرسانم هستند برای برآوردن فریادی هرچند بی صدا. بازهم با چراغ خاموشی ، نوشته ام را روشن می کنم چرا که این روزها تبدیل به معضلی شده فراگیر که زمین و زمان از آن می نالند.به یاد می آورم استاد فنون و صناعات ادبی ام - دکتر سمیع - را با همان لهجه ی انگلیسی بریتیش غلیظش و همان لبخند هایی که البته چندان نثار ما آخر کلاسی های کمی پر سروصدا نمی شد.دکتر سمیع وزیر نیروی دوران هاشمی رفسنجانی را به سخره می گرفت که نام خانوادگی اش " خاموشی " است پس چگونه می تواند مانع از خاموشی شود.کاش می شد دکتر را دوباره می دیدم و به او شکایت می بردم که چرا خاموشی را این چنین به سخره گرفته است چرا که این "فتاح " به هیچ عنوان گشاینده نیست. می نویسم از اجلاس فائو که باعث شد رئیس جمهور ما بعد از 3 سال از دوران ریاستش سبزی سبزی قاره ی سبز را ببیند ،شاید برای همین بود که تصمیم گرفت 3 روز در ایتالیا بماند و کلی خوش بگذراند ، فیلم هایی از دیدار مقامات با ایشان پر شود و کنداکتور شبکه ی 1 را پر کند از اظهار لطف کلمبیا گونه ی جهانیان به پرزیدنت ولی نمی دانم یک مرتبه چه شد که محمود احمدی نژاد سفرش را از 3 روز به 1 روز تقلیل داد ،شاید هوای اروپا به مذاق ایشان خوش نیامده ،شاید شام سیلویو برلوسکونی آنچنان لذیذ بوده که وقتی جناب رئیس جمهور بدان دعوت نمی شود اسباب آزرده خاطریشان فراهم شده ،شاید ترک مراسم توسط سران برخی کشورها در هنگام سخنرانی ایشان سبب بوده است ،شاید... ،هر چه را که باعث بوده است باید بگویم که دلم برای احمدی نژاد کمی سوخت چرا که در یک روز مسافرتش جز وعده ی حذف اسرائیل در اجلاس فائو !!!و ارائه ی برنامه برای حل مشکل گرانی و کمبود غذای جهانیان !!! کاری از پیش نبرد ، نتوانست برای دوستان و خانواده اش سوغاتی بخرد ، در بناهای تاریخی رم سیر کند و کلی عکس با انگشتانی ( V ) گونه که مانند همیشه حاکی از پیروزی اوست ،بگیرد. می نویسم از یورو 2008 با تمام دیدنی هایش که فارغ از بازی های فوق العاده ی تیم فان باستن و بازی خیره کننده ی "ویا " و همبازیانش در اسپانیا ، تیره روزی قهرمانان سابق جهان و اروپا و شگفت زده شدن شاگردان فیل بزرگ از مهاجرت استادشان از برزیل اروپا به چلسی آبراموویچ داستان های خاص حاشیه ای دیگری نیز پیرامون ما ایجاد کرده است.می نویسم از معجزه ی هم زبانی که شادی دوستان پر شمار آذری زبانم در دانشگاه از صعود "ترکیه " به مرحله ی بعد را باعث بود ،تعجب مرا بعد از دوری چند ماهه از دانشگاه به دنبال داشت ، بوفه ی دانشگاه را در هنگام پخش مجدد بازی حالتی انفجار گونه داد و موجب گردید که بنویسم شاید اشتباه باشد آن مصرع معروف که همدلی از هم زبانی بهتر است ، چرا که گاهی هم زبانی ،همدلی را هم به ارمغان خواهد آورد. ====================== پی نوشت: قهرمانی استقلال را در جام حذفی به تمام دوستان آبی ام (سعیده ، مسعود ،سعید ، فریبای عزیز، رضا تهرانی و ... )تبریک می گم و خوشحالم که دو تیم با اصالت فوتبال ما باز هم به دوران خوش گذشته بازگشته اند و فوتبال را مانند قدیم ها دوقطبی کرده اند .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:5 توسط علی |
بعد از مدتی که به امر دل دور بودم از نوشتن ،باز هم می نگارم تا بلکه زنده بودن را باز هم تجربه نمایم. می نویسم از خاموشی که دیگر امانم را بریده است.حالا دیگر ساعت قطع میراث عظیم " ادیسون " را از بر شده ام ، ثانیه شماری می کنم و با اطرافیانم شرط می بندم که در کدام ساعت (و بعضی اوقات ساعت ها ) از روز برق خواهد رفت تا بیشتر درود بفرستیم بر روح ادیسون که چه تحولی را باعث بوده است و به فکر فرو برویم که چه بر سرمان آمده است که بازگشته ایم به قرون وسطی و خاموشی کامپیوتر و کولر و کسادی کسب و کار. می نویسم از فردی که هنوز هم در نوشتن نامش مشکل دارم.کسی که نامش به عنوان افشاگر خاص این روز ها مطرح است ، کسی که از خیلی مسائل و نام های بزرگ پرده برداشته است و سخن هایی بر زبان رانده است که جای تعمق دارد.ساده انگاریست اگر تمام حرف های "عباس " مشهور این روزهای ایران را حقیقت بدانیم ولی پرده هایی برداشته شده است و رازهایی برملا شده است که مطمئنا به همین جا ختم نخواهد شد.اینکه "عباس پالیزدار " به یک مرتبه به فاش نمودن اسرار مگو مبادرت نموده است ،جای تامل دارد والبته نوع نگاهش به فسادگران اقتصادی و نام های آنان کمی شبهه برانگیز است که یکی از کاندیداهای جناح موسوم به " حامیان دولت نهم " در انتخابات شورای شهر تهران ،چگونه تنها از افرادی نام می برد که در صف مخالفان محمود احمدی نژاد گرفته اند . به شما اطمینان می دهم که تحرکات این روزها در کشور به خبرهای بزرگ تر منجر خواهد شد. بگذارید کمی از این مقوله ها فاصله بگیرم و از سفرم بنویسم و از بزرگی که نیوتن باید بیاید و قوه ی جاذبه اش را اندازه گیری کند که چگونه 2-3 میلیون را در تنها 5 روز تعطیلات به سمت خویش می کشاند و مهربانانه آغوش می دهد تا چند روزی این مردمان آرام بگیرند .می خواهم از همانی بنویسم که رنگ طلایی گنبدش یکتاست ، صدای نقاره هایش موسیقی دلپذیر و غریبی است و کبوترهای حرمش برای مردمان شیفته ، نوستالژی غریبی ایجاد می کند.می خواهم از اشتغال زایی ضامن آهو بنویسم که یک تنه 400-500 هزار شغل ایجاد نموده است ، از عدالتش هم کمی بگویم که پیر و جوان ،فقیر و ثروتمند ،باسواد و بی سواد ، حاکم و رعیت را به یک چوب می راند و مهربانانه گوش فرا می دهد به همه ی ناله ها و آواها از پیرزنی که شفای درد پایش را خواستار است تا مرد میانسالی که نزد امام رضا از بی پولی می نالد . می خواهم انتهای نوشته ام را با نامی به پایان برسانم که ارادت قلبی ام به شخص وی را نمی توانم کتمان کنم.کسی که آمد تا همگان بفهمند که اسلام دین مردانه ای نیست ،کسی که آمد تا عرب های جاهلیت بوسه های پیامبرشان را بر دستانش ببینند ، کسی که آمد تا علی بیاید و پیامبری در کار باشد.اما بی انصافیست اگر از نامهربانی ها هم نگویم ،ازکسانی که به خوبی جاده های نادانی و گمراهی را از بر کرده بودند ،کسانی که یاس داستان ما را با پهلویی شکسته به علی تحویل دادند تا تنها وفاتش صدای گریه اش را که در کوچه و بازار پیچیده است را قطع کند و مژده ی علی را به همان نامردان باعث شود که شب وفات فاطمه صدای گریه ای شما را از خواب نمی پراند.در وصف "فاطمه " زبان عاجز می ماند ،شاید بهتر است که من هم به مانند " دکتر شریعتی " یک جمله بگویم و دیگر هیچ : بلی بعد از 1400 سال هنوز " فاطمه ،فاطمه است " . ======================================= پی نوشت: حتما از پستم متوجه شدید که حدودا 8-9 روزی رو به خاطر سفری از پیش تعیین نشده از اینترنت به دور بودم و نتوانستم جواب محبت های دوستان خوبم را بدهم ،امیدوارم که این کوتاهی من رو با بزرگواری بی مانندتان عفو نمایید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:18 توسط علی |
می نویسم از 24 اسفند که مثل همیشه بنا بر این بود که حماسه ای در راه باشد.حماسه ای که ارتباط چندانی به نقش مردم نداشت وگرنه روزهای قبل از عید مردم چندان به حماسه سازی نمی اندیشند چه رسد به خلق آن.حماسه ای که نمی دانم 26% ، آمار دلپسندی برای خلق آن است یا خیر؟! می نویسم از کسانی که از تمام پروکسی ها گذشتند تا به مانند مجلس قبل ،مجلسی آرام و البته همسو تشکیل گردد و حالا باید از نمایندگانی بنویسم که بنا به گفته ی رئیس شورای نگهبان از دستشان در رفته و این بار مجلسیان باید نقشی نظارت گونه ایفا کنند که در نهایت آن عناصر نفوذی که گفته می شود به رنگ سبز بسیار حساسند و شاید حساسیتشان بعد ها اوت کند ،بر اعتبار نامه هایشان واژه ی آشنای "مردود "را مشاهده نمایند تا این علامت سوال مدام بر ملاجمان بکوبد که رای مردم سیری چند؟! می نویسم از "حداد عادل"،همان ادیب سابق که چهره اش در روز افتتاحیه ی مجلس بیشتر به چهره ی "اتللو" ی شکسپیر شباهت داشت تا رئیس مجلسی که قبلا برای رئیس جمهور نوا سر می داد که "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟! ".همان رئیس فرهنگستان زبان فارسی که به راستی باید بگویم که با دیدن چهره اش بیش از گذشته بر خود بالیدم که قدرتی در کفم نیست که در غم از دست دادنش چنین حافظی باید تا غزل های تلخ و جان گداز سراید. می نویسم از آقای محبوبی که بالاخره تاب نیاورد و رفت.از افشین قطبی که چند ماهیست که " امپراتور " نیز به نام خانوادگی اش اضافه شده است.از چمدان های جمع شده ی وسط سالن خانه اش می نویسم که حالا دیگر آماده اند که در دستان افشین و یوروم آرام بگیرند و راهی سرزمینی دیگر شوند ، بگذارید بهتر بگویم راهی هر جایی شوند به جز ایران . او فردا برای همیشه می رود تا جایی را پیدا کند که دیگر کمک مربی اش "استیلی " نباشد که بعد از گل "محسن خلیلی " آن چنان اخم کند و آغوش افشین را خالی بگذارد . او به سرزمینی نقل مکان خواهد کرد که در آن خبری از مرزبان و شیث رضایی و محمد رضا مامانی و ... نباشد ، لب تاپش در رختکن مربیان نشکند و البته مربی تیم ملی کشورش در مدت 2 ساعت تغییر نکند. از جادوگر سابقی می نویسم که کارش به جایی رسیده که امثال تاج او را محروم می کنند.از " علی کریمی " که روزگاری صفحه ی تلویزیونی منزل "مهدی تاج " دریبل هایش را نشان می داد ولی هم اینک همان تلویزیون تصویر صاحبش را نشان می دهد که می گوید:علی کریمی دیگر حق دریبل زدن بر صفحه ی تلویزیون های من و دیگر ایرانیان را ندارد چرا که از بازی با "زامبیا " ی قدرتمند انتقاد کرده ، فدراسیون را ضعیف خوانده و از همه مهمتر حق را بیان نموده است.کمی هم از ترحم تاج بگویم که روز گذشته بالاخره به جادوگر ترحم کرد و او را بخشید البته به این شرط که دیگر زبان بربنندد و سکوت پیش کند که این روزها سکوت عامل پیشرفت است و بس !!! و همچنان خواهم نوشت چون زنده ام و با خود می اندیشم که سرخپوست ها چه ضرب المثل چرندی دارند که " یک نویسنده ی خوب ،یک نویسنده ی مرده است " . ============================== پی نوشت : بله ،فردا قطبی برای همیشه از ایران می رود و من نمی توانم ناراحتی ام را برای از دست دادن او با تمام ویژگی های منحصر به فردش پنهان کنم ولی از یک جهت خوشحالم که او رفت و خو نگرفت به دروغ ، ریا و فریبکاری و خرسندم از اینکه همانند اسطوره ای بی نظیر آمد ،ماند و در نهایت رفت.رفتنی که فردا صبح نگاه های ملتمسانه ی فراوانی را در فرودگاه امام به خود خواهد دید که " چرا امپراتور؟! " .
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:42 توسط علی |
قلب شیر ،بچه های من ،روح قهرمانی ،تیم بین المللی ،شیر تو شیر ،محشر و.. حالا دیگراین کلمات تبدیل شده اند به کلید واژهایی برای موتورهای جستجوگر اینترنتی و سرچ انجین های قدرتمند مغزهایمان که در مقابل علامت های سوال در مقابل این کلمات ،یک نام نقش خواهد بست :افشین قطبی.همان مرد میانسال ایرانی – آمریکایی که خیلی زود جاده های محبوبیت را در پیچ پیچ قلب های ایرانیان پیمود تا امروز او را در محبوبیت با محمد خاتمی مقایسه کنند که روزگاری 22 میلیون رای ایرانیان را به نام خود ثبت کرد. اما افشین که خیلی زود "امپراتور " لقب گرفت ،نه از آزادی سخن می گفت و نه گفتگوی تمدن ها ولی همانند "سید محمد خاتمی " همیشه لبخند بر لب داشت ، مردمی بود،گاهی گوشه های لبش را با انگشت شست و سبابه اش به هم می فشرد و بحران سازان زیادی در حوالی خود می دید همانند سید همیشه خندان که به گفته ی خودش هر نه روز یک بحران برایش فراهم می آوردند. از آنجا که هدف از این پست چیزی متفاوت از مقایسه ی این دو نفر است ،پرونده ی ذکر شباهت ها و تفاوت ها را در همین جا می بندم تا سخن گفتن در مورد مردی را ادامه دهم که متانتش باعث شده که دوست استقلالی ام بعد از بازی پرسپولیس و سپاهان با من تماس بگیرد و بگوید که او نیز فصل آینده پرسپولیسی خواهد بود اگر قطبی در پرسپولیس بماند.دفتر خاطراتم را که ورقم می زنم ،از 23 فروردین 1387 به سرعت می گذرم.روزی که خیلی ها دوست داشتند افشین بشکند ،روزی که خیلی ها گفتند که عمر حکمرانی امپراتور ارتش سرخ به انتها رسیده است ،روزی که دلم برای افشین و ساده دلی اش سوخت.هیچ وقت از یاد نمی برم پست "متاسفم جنتلمن "را .تا کنون به یاد نداشته ام که چنین قلمم بغض کند ولی آن روز دل قلمم هم گرفته بود که در نهایت موجب شد که نتوانم آنچه را که می خواستم بنگارم.آن روز دلم نیامد از مظلومیت افشین بگویم. دلم نیامد که بگویم چگونه در رختکن استادیوم اهواز ،شیث رضایی یقه ی او را گرفته است. دلم نیامد بگویم که محسن خلیلی تنها کسی بوده است که در مقام دفاع از سر مربی در آمده است. دلم نیامد از ناسزاهایی بگویم که لیدرهای عصبی نثار او کردند. هنوز هم دلم نمی آید و بهتر بگویم شرم می کنم که از "محمد رضا مامانی "بگویم که دقایق بازی اش برای پرسپولیس به زحمت به 180 دقیقه می رسد ولی ادعا می کند که امپراتور هواداران "سرجوخه " است و اگر هم امپراتوری در کار است ،من باعثش بوده ام! دلم نیامد از تنهایی رنج آورش بگویم و آنچه بین او و "حمید استیلی " وجود داشت.هرگز باور نکردم ژست های صمیمانه ی استیلی را در کنار قطبی که تا قبل از بازی با ملوان فقط نمایشی برای دوربین های تلویزیونی بود و بس.هنوز هم اکراه دارم که بنویسم که استیلی تنها هنگامی همراه افشین قطبی شد که موقعیت خود را در خطر دید.حمید خیلی دیر فهمید که عدم قهرمانی پرسپولیس ،پایان کار او را نیز به دنبال خواهد داشت و چنین شد که همدلی و مهربانی پیشه کرد و نتیجه اش هم 17 امتیاز در هفت بازی آخر بود.حال این سوال در ذهن نگارنده نقش می بندد که اگر حمید خان استیلی در طول فصل رویه ای همانند 7 بازی آخر پی می گرفت ،پرسپولیس با چه اختلاف امتیازی قهرمان می شد؟! و حالا یک هفته از قهرمانی دراماتیک پرسپولیس قطبی می گذرد و افشین همراه با خانم "یوروم" ،سوار بر کوراندای قرمزش در حال ایرانگردی است ولی اطمینان دارم که آن قدرها هم حواسش به رانندگی نیست چرا که در ذهن می اندیشد به یک سال گذشته اش ،به مهربانی ها و نامهربانی هایی که دید ، به مسیری که طی کرد و البته مسیری که پیش رو دارد.نمی دانم افشین جزو کدام دسته از مربیان است ،دسته ای همانند" امه ژاکه "و " مارچلو لیپی " که دوست دارند در ذهن هواداران تنها تصویری از پیروزی ها و قهرمانی هایشان بماند یا دسته ای که می مانند و سعی می کنند که به کسب افتخار ادامه دهند .اگر به اختیار من بود ،مطمئنا دومین دسته را برای افشین بر می گزیدم ولی این رویایی بیش نیست و نظر افشین در این مهم موثرترین است. می دانم که احتمال اینکه قطبی ،این پست را بخواند در حد صفر درصد است ولی خواستم جمله ای به افشین قطبی بگویم : افشین جان ،آرزو و خواسته ی هواداران قرمز ماندن توست ولی بدان که حتی اگر بنا به دلایلی از جمع ما جدا شوی همواره محبوب دل های ایرانیان خواهی بود چرا که آنها هرگز نمی توانند نجابت ،شخصیت و واژه های گلچین شده ات را از یاد ببرند.
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:22 توسط علی |
انگار با سختی خو گرفته ایم و عادت کرده ایم که با سختی جاده ی شادمانی را در نوردیم.انگار شادکامی با چاشنی رنج برایمان مزه ای جاودانه به ارمغان می آورد همان طور که "عادل فردوسی پور " که بیش از حد تصور دوستش دارم ،می گفت.انگار باید نفس در سینه ها یمان حبس شود ،آهی عمیق کشیده شود واشک هایی بر گونه ها نقش بندد تا برسیم به آنچه مدت ها در ذهنمان تصویرش را ساخته ایم و در رویاهایمان دیده ایم. با اینکه حدود 6 سال از آن تاریخ می گذرد ولی انگار همین دیروز بود که برای آخرین قهرمان شده بودیم.آن قدر از قهرمانی پرسپولیس محبوبم نا امید شده بودم که ترجیح دادم به جای دیدن بازی پرسپولیس و فجر سپاسی ،امتحان فردا را بخوانم.جزوه ی هندسه فضایی در دست من بود ولی نگاهم را گم کرده بودم.با خودم فکر می کردم که فلسفه ی هندسه ی فضایی چیست؟آیا در هوانوردی کاربرد دارد؟واینکه چرا دو ماه مانده به امتحانات پایانی سال سوم دبیرستان آن جزوه ی کذایی را ضمیمه ی کتاب درسی هندسه کردند؟!من مشغول هندسه بودم وهندسه مشغول من ولی نتیجه ای عاید هیچ کداممان نمی شد.بیشتر خواندن من همانا و کمتر فهمیدن هندسه همانا که این مسئله باعث می شود که کتاب را ببندم ، دل به در یا بزنم و کنترل تلویزیون را بردارم تا شاهد بازی همزمان پرسپولیس _ فجر سپاسی و استقلال – ملوان انزلی باشم ولی نتیجه غیر قابل باور بود،پرسپولیس با تک گل "ابراهیم اسدی "پیش افتاده بود و استقلال هم با تک گلی که از "محمد غلامین " دریافت کرده بود،قهرمانی را بفرما زده بود و پرسپولیسیها هم که معولا دست دوستان را کوتاه نمی کنند ،قهرمان شدند.هر چند که از شدت خوشحالی متوجه نشدم که چه موقع جزوه ی هندسه فضایی پاره شد وباعث شد که شاگرد اول کلاس 13 شود ولی آن 13 تنها سیزدهی در دنیا بود که خوش یمن بود و خیلی دوستش دارم. ولی داستان دیروز متفاوت از 6 سال پیش بود.پرسپولیسی که فصلی فوق العاده آغاز نموده بود ولی در اواسط فصل به بحرانی عجیب ولی آشنا برخورده بود ،باید حتما در بازی آخر فصل سپاهان را می برد تا قهرمان لقب بگیرد.کسر 6 امتیاز ،بی انضباطی های بی پایان برخی بازیکنان و کارشکنی برخی افراد باعث گردیده بود که کار قهرمانی پرسپولیس به روز آخر کشیده شود.پرسپولیس در ورزشگاه آزادی باید سپاهان را می برد ،برای آن 100 هزار نفری که از جان مایه می گذاشتند ،برای آن 40-50 هزار نفری که پشت درب آزادی مانده بودند و برای 50-60 میلیونی که با قلب هایی در مشت، چشم ها را به قاب گیرنده یشان دوخته بودند تا ترانه ی قهرمانی را برلبان مردان ارتش سرخ ببینند و همراه آنان نجوا کنند.دقیقه ی 13 بازی است که محسن خلیلی با ضربه ای زیبا مسبب بوسه ی توپ بر تور دروازه ی سپاهان می شود . بعد از 13 هندسه ی 6 سال پیش ،این دومین 13 خوش یمن زندگی ام بود.نزدیکی های سقف خانه ام که صدای هق هقی مرا به خود می آورد .اشک شوق از چشمان خواهر11 ساله ام جاری شده است ،پیشانی اش را می بوسم و کمی آرامش می کنم.در آن لحظات آرزو می کردم که به جای "مسعود مظفری زاده " بودم و خیلی سریع سوت پایان را می زدم ولی چاره ای نبود و باید 77 دقیقه ی دیگر آن استرس وصف ناشدنی را تحمل می کردم.نیمه به پایان نرسیده است که "احسان حاج صفی "گل مساوی را می زند و این یعنی نابودی تصویر هایی که در ذهنمان ساخته ایم.سکوتی تلخ فضای خانه را در بر گرفته است که از آن متنفرم.نیمه با مساوی دو تیم به پایان می رسد ولی نجوایی در گوشم می پیچد که "شما ،بازی را خواهید برد ". نیمه ی دوم هم از راه می رسد ولی برتری پرسپولیس در این نیمه چیزی نصیب پرسپولیس نمی کند چرا که سپاهان با ضد فوتبالش ،همه را کلافه کرده است.دقیقه ی هشتاد بازیست که دوباره صدای هق هقی نگاهم را از گیرنده به سوی دختر کوچولوی دوست داشتنی خانه مان جلب می کند ،مشخصا نا امید شده است و اشک های روی گونه اش باعث می شود که برادر بزرگی که چندان حال و روز بهتری ندارد ولی طاقت ندارد که ببیند گریه های او را ،در چشمانش نگاه کند و به او بگوید که "مطمئن باش ،می بریم " ولی با همان نگاه مظلومانه ی همیشگی می پرسد:"آخه چطوری؟"برای اولین بار است که با تسبیحی دردست او را می بینم ،تسبیح تربتی که حالا دیگر از اشک های او کاملا خیس شده است. 90 دقیقه تمام شده است و مساوی یعنی قهرمانی سپاهان .اس ام اسی از اصفهان آمده است که می گوید چهار باغ غرق در شور و شادیست و شیرینی توزیع می شود و تبریک ها گفته می شود و این یعنی افسوس ولی هنوز هم همان صدا با لحنی ملایم تر می گوید :"مطمئن باش که می برید ".کاش می توانستم چهره ی نجوا گر را ببینم تا در چشمانش زل بزنم و مثل خواهر خردسالم ، کودکانه از او بپرسم "آخه چطوری؟بازی تموم شد دیگه ".2 دقیقه به پایان مانده که محس خلیلی توپی را در پشت محوطه ی جریمه گذاشته تا شاید ضربه ی آزاد او گره کور پرسپولیس را باز کند ولی نه ،محسن جان از تو بعید بود این ضربه ،ولی صبر کنید انگار خبرهایی در راه است ،توپ زیر پاهای کریم باقری افتاده و کریم باقری توپ را روی دروازه سانتر می کند تا سپهر حیدری اصفهانی محبوب دل ایرانی بزرگ شود.پرسپولیس قهرمان شد و این بار من نمی توانم جلوی سیل اشکانم را بگیرم ،سرم را به پایین انداخته ام و پارادوکس آنجاست که با لبخندی بر لب هق هق می کنم ولی دختر کوچولوی خانه ی ما دستان کوچکش را در موهایم حرکت می دهد، پیشانی ام را می بوسد و تبریک می گوید. پرسپولیس قهرمان شده است و من بیش از همه برای افشین قطبی ای خوشحالم که اصیل بود و اصیل ماند. امپراتور مبارکت باشد که به شادیت ما شادیم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:59 توسط علی |
می نویسم چراکه معتقدم به این گفته ی کافکا که نوشتن تنها راه جهیدن از صف مردگان است.می نویسم تا از میان مردگانی جدا شوم که چشم بند به چشمانشان زده اند ،دهان بند به دهان هایشان و زنجیری به طول تاریکی به قلم هایشان تا بلکه بسازند و ننالند و بمانند.پس می نویسم ،می نویسم تا زنده بمانم ،زندگی کنم و شاید زندگی بخشم. می نویسم از چشمانی که دیشب نیز بیدار ماندند و شیفت دوم کاری شان را سپری کردند تا نبینند چشمان همسرشان را ،چهره ی معصومانه ی دخترشان را و زخم های روی دست هایشان را.چشمانی که دیشب نیز به نور خانه روشن نشد تا شاید شهریه ی دانشگاه دخترشان تامین شود ،خرج عمل همسرشان در بیاید و در نهایت چیزی بماند که در پاکت نامه بگذارند و برای مدرسه ی پسر دبستانی شان بفرستند تا مدیر مدرسه دیگر پسرک را مواخذه نکند که کمک به مدرسه چه شد؟! می نویسم از درد ،همان واژه ی سه حرفی که به اندازه ی تمام کلمات فرهنگ لغت معنا دارد و از آن مهمتر "درد" دارد.دردی که زن همسایه آن را خوب می شناسد که مجبور است که سفره ی ناهار دیگری را با نان بیات شده ،مقداری پنیر دیشب مانده و بشقاب های پر اما از شرمندگی در مقابل فرزندانش بگشاید چرا مدت هاست که برنج کیلویی 4000 تومان با کیف پارچه ای کهنه اش قهر کرده است ولی بچه ها نمی دانند ماجرای قهر را ،چرا که دیر زمانی است که به فرزندانش گفته است که برنج برای سلامتی شان ضرر دارد. باز هم از درد می نویسم ولی درد بی احساسی که فرزند 7 ساله ی همسایه ام بازهم شبی را از گرسنگی نالید و خوابید ولی من سفره ی پر رنگ شامم را با بی میلی می نگرم ،بلیط کنسرت رزرو می کنم و برای تعطیلات تابستانی ام از هم اکنون برنامه ریزی می کنم اما بی خبرم از احوال آن خردسال. می نویسم از آن شهرداری که آمد تا دولتی تشکیل دهد که در آن تنها سرود عدالت خوانده شود و خودش تک خوان این سرود باشد ،نفت را سر سفره ها بیاورد ،عزت ایران و ایرانی را افزون کند و مهرورزی پیشه کند تا محبت ایرانی معنا بیابد .خیلی ها به او دل بسته بودند و او را منجی خود می دانستند ،آنها به یاد نداشتند شهرداری را که می گفتند شب ها با لباس رفتگران همراه با آنان زحمت می کشد و به جوانان وام ازدواج میلیونی می دهد ولی هیچ گاه اندیشه نکردند که شهردار و وام ازدواج؟!چرا؟!همین ویژگی های منحصر به فرد جناب شهردار باعث شد که طبقاتی از اجتماع به او دل ببندند و به او به عنوان آخرین راه حل بنگرند ولی رئیس جمهور داستان ما متفاوت از تصور آن طبقات بود.کسی نفهمید که نفت 100 دلاری چه شد ؟عدالت کجا رفت؟مسکن چرا اوضاعش چنین آشفته شد؟ چرا دوستی هایمان با فرانسه و آلمان از بین رفت و هوگو چاوز رفیق فابریکمان شد؟!تازه آنها از 3 سال پیش فهمیدند که گران شدن نفت و تورم نه تنها نسبت معکوس ندارند ،بلکه آن دو نسبتی کاملا مستقیم دارند و بیچاره مردمانی که سفره هایشان هنوز هم حتی شبها باز است تا شاید پذیرای نفت باشد! و من همچنان می نویسم ، می نویسم تا جهنده ای باشم از صف مردگان...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:32 توسط علی |
متاسفانه میان کارهای نه چندان خوشایند آقای رئیس جمهور ،بعضی فعالیت های خوب ایشان گم می شود و چندان به آن پرداخته نمی شود.از آن جمله است داستان دیدار ایشان با همسر شهید راه وطن "دکتر حسین فاطمی ". چندی پیش خبر دیدار آقای احمدی نژاد با همسر "دکتر فاطمی "در میان اخبار رسانه های دیداری و نوشتاری قرار گرفت.دیداری که حتی اگر نمایشی باشد و دکتر احمدی نژاد چندان قرابتی نیز با "دکتر فاطمی "و آرمان والایش نداشته باشد ولی به هر صورت امری است نکو و پسندیده که جای بسی خرسندی است که هنوز هم نام و یاد میهن پرستانی همانند "فاطمی "زنده مانده است ولی داستان دیدار ریاست جمهوری با همسر فاطمی بدین جا ختم نگردید چراکه هنوز مدت زیادی از انتشار این خبر نگذشته بود که کاتولیک تر از پاپ ها دست به کار شدند و این عمل پرزیدنت را به با انتقاد گرفتند که احمدی نژاد و فاطمی ؟!وااسفا! از جمله ی منتقدان این دیدار می توان به جناب مصباح یزدی اشاره نمود که به صورت آشکاری این امر را تقبیح نمود و از فاطمی با عناوین ناپسندی یاد کرد.اما "روزنامه ی جمهوری اسلامی " پا را فراتر نهاد و با ضارب دکتر فاطمی مصاحبه ای ترتیب داده بود."رضا عبد خدایی" که در زمان ترور دکتر فاطمی نوجوانی بیش نبود از ماجرای ترور می گوید و آشکارا از "نواب صفوی "به عنوان توصیه گر این قتل نافرجام یاد می کند.رضا عبد خدایی می گوید: وقتی به دیدار نواب صفوی در زندان رفتم ،ایشان از فاطمی به عنوان فردی که مانع اجرای احکام اسلامی در ایران است ،نام برد و... احساسات خام و توسعه نیافته ی مذهبی و سیاسی در هرصورت فاجعه آفرین خواهد بود و این مسئله در مورد "عبدخدایی "نوجوان نیز صدق می کرد و همین احساسات مذهبی توسعه نایافته باعث ترور بزرگی چون دکتر فاطمی گردید. و اما دکتر فاطمی که بود و چرا این چنین نشانه گردید؟ سيدحسين فاطمى در سال ۱۲۹۶ شمسى در نائين زاده شد. پدرش سيدعلى معروف به يوسف العلما از علمای معروف آن شهر و مادرش سيده طوبى دختر حجت الاسلام خادم العلوم و اين دو ازخاندان سادات طباطبايى نائين محسوب مى شدند. حسين بعد از اتمام تحصيلات ابتدايى در شهرستان نائین بنا به درخواست و توصيه برادرش نصرالله به اصفهان رفت وعلاوه بر تحصيل در كالج انگليسى هاى اصفهان به كسب تجربه در عرصه روزنامه نگارى روى آورد. او اولین شماره ی روزنامه ی باختر امروز را با این جمله آغاز نمود:"یا مرگ یا آزادی " و از همان ابتدا با مردم ایران پیمان بست که تا آخرین قطره ی خون در راه آزادی میهن بکوشد . چندین سال بعد "دکتر فاطمی "در دولت "مصدق " عهده دار وزارت امور خارجه گردید و این حادثه ی نکو سرآغاز پروژه ی عظیم "ملی شدن صنعت نفت" گردید.در جریان ملی شدن صنعت نفت به جرات می توان گفت که دکتر فاطمی نقشی به مراتب بالاتر نسبت به مصدق داشت آنچنانکه خود مصدق نیز به این نکته اشاره می نماید و از دکتر فاطمی به عنوان پیشنهاد دهنده ی اصلی این پروژه ی غرور آفرین یاد می کند.سخنرانی تاریخی دکتر فاطمی هیچ گاه از یاد ایرانیان نخواهد رفت .در تصویر زیر دکتر فاطمی را در حال حرکت به سوی جایگاه سخنرانی سازمان ملل مشاهده می کنید: استعمارگران از هیچ فردی به مانند دکتر فاطمی نهراسیدند.آنچنانکه سام _ عضو سفارت انگلستان در بیروت _در سی سپتامبر 1953 برابر با هشتم مهرماه 1332 طبق سند شماره ی F0371/104584 می گوید : «مصدق مطمئنا مشکل ایجاد می کند.به گمانم چون در حمام خون کشته نشد ،تبعید بهترین راه حل باشد.اعدام بی رحمانه ،صرف نظر از غیر انسانی بودن آن ممکن است در مورد مصدق عادلانه نباشد ولی شاید برای " فاطمی " اگر دستگیر شود ،بهترین راه حل باشد.تا زمانی که اینگونه افراد زنده هستند و در ایران به سر می برند،همیشه خطر ضدکودتا وجود دارد،شدت عمل ضروری است ...» سوالی که در انتها مطرح می گردد ،این است که با این توصیفات چرا هنگامی که رئیس جمهور با همسر چنین بزرگمردی در تاریخ ایران دیدار می کند،او را به باد انتقاد می گیرند؟! شاید میهن پرستی فاطمی مورد انتقاد آقایان است ،شاید !!!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:22 توسط علی |
کمتر کسی را می توانید پیدا کنید که" آواز دلفین ها" ی مسیح علی نژاد را نخوانده باشد و جنجال های متعاقبش را دنبال نکرده باشد.برای این هفته پست دیگری آماده کرده بودم ولی به دلیل اینکه این روزها این بانوی ایرانی را یکی از تنهاترین ها دیدم ،وظیفه ی خود دانستم که تنهایش نگذارم . مسیح علی نژاد از خاطره ای نه چندان دور آغاز می کند.او از دلفین های گرسنه ای می گوید که برای رفع گرسنگی شان دهان های خود را به سوی دستان جوانک مغروری بالا می آورند تا از خان او چیزی نصیبشان گردد.جوانک که با نگاه های پیرامونش حسی نوین تجربه می کند حالا دیگر به بازیگری می ماند که سعی در هنرنمایی و نشان دادن خود دارد.او با آداب خاصی به دلفین ها غذا می دهد تا با یک تیر دو نشان زده باشد،هم محبوب دلفین های گرسنه گردد و هم جو پیرامونش را با خود همراه کند.دلفین ها سیر می شوند و آن قدر ها جوانمرد هستند که برای چند دقیقه حنجره هایشان را برای کسی که نیاز مقطعی شان را بر آورده نموده است ،به کار بیندازند.آنها نوایی اکستر گونه از خود سر می دهند تا جوانک داستان ما به خود ببالد. با چنین تمثیلی ،مسیح علی نژاد به سفرهای استانی رئیس جمهور می پردازد و حکایت مردمانی را نقل می کند که به استقبال او می روند ،برایش هورا می کشند و شعار های آنچنانی سر می دهند تا شاید احمدی نژاد آنها را هم مورد لطف قرار دهد چرا که به گفته ی خود جناب رئیس جمهور بارها شخص وی جواب نامه های حاکی از مشکلات مالی مردم را با پاکت هایی حاوی پول نقد و... داده است.البته مسیح ،قشر فرهیخته ی جامعه را از این دسته متمایز می کند . هر چند که معتقدم که همه ی افرادی که برای احمدی نژاد شعار های آنچنانی سر می دهند و او را حامی مستضعفین ،مردمی و ...می نامند،جز دسته دلفین های گرسنه ی داستان مسیح به حساب نمی آیند چراکه بعضی ها بد جوری سیرند ولی طیف وسیعی از آنان را چنین شهروندانی تشکیل می دهند.هم وطنانی که مشکلات مالی گلویشان را سخت گرفته و تنها راه رهایی را در همراهی و نامه نگاری با مردی می دانند که در تبلیغات انتخاباتی اش به مانند آنها روی زمین می نشسته ،به مانند دکتر معین روبروی خودش لپ تاب نمی گذاشته و از همه مهتر به آنها قول داده است که مشکلات معیشتی آنان را رفع کند ولی نکته اینجاست که آنها نمی دانند که رئیس جمهور مردمی شان به مشکلات اقتصادی انبوهشان دامن زده است.آنها هنوز هم وقتی از مافیا می شنوند و از کارشکنی هایی که بر سر راه رئیس دولت انجام می گردد ،به حالش می نالند که نمی گذارند کارش را بکند.آنها فقط از طریق اخبار تلویزیون شاهد شو دانش جعفری و صمصامی بوده اند که چه برادرانه وزیر اسبق ،جانشینش را به آغوش میکشد و دست های او را به علامت دوستی و پیروزی به آسمان بلند می کند ولی آنان چندان روزنامه نمی خوانند که بدانند که وزیر اقتصاد اسبق ،چگونه جناب پرزیدنت را به چالش می کشد ،اینترنت که جایگاه خودش را دارد.مسیح خواست بگوید که آقایان این راهش نیست ،گدا پروری نکنید ،کرامت ایرانیان را حفظ کنید و چه غریب است وقتی می خوانی که کیهان چگونه از کرامت انسانی صحبت می کند ،برداشت غوغا سالارانه می نماید و از مسیح تصویری مخالف ایران و ایرانی می دهد.کیهانی که ... .همان قدر که این رفتار رئیس جمهور را نمی پسندم ،وعده ی 50000 تومانی کروبی را نپسندیدم و همین دلفین ها بودند که به کروبی هم رای دادند. از شریعتمداری و کیهان انتظار چندانی نمی رود ولی از کروبی انتظار نداشتم که با بانوی خبرنگارش چنین کند که بهانه دست کیهان و فارس و ... دهد که چنین بتازند .همه ی دوستان اصلاح طلبی که همواره مسیح آنها را در قامت یک دوست می دید و فکر می کرد که روزی روزگاری به یاریش می آیند ،تنهایش گذاردند و زمینه را برای رقیب فراهم آوردند.البته این رفتار برای مسیح چندان ناشناخته نبود ،هنگام اخراج او از مجلس به دلیل افشای فیش عیدی دوستان مجلس هفتمی که با شعار کاهش حقوق روی کار آمده بودند ، نیز رفتاری شبیه به این را دیده بود. خوشحالم که حداقل در میان بلاگرها هستند هنوز کسانی که می خواهند حقیقت را برداشت کنند و درست متوجه شوند بر خلاف کسانی که مرغ همسایه شان همواره غاز است و کرامت ها را نابود کرده اند ولی جالب است که دیده بان کرامت انسانی اند .مبادا که بتوانند از سخنی برداشت به ضرر خودشان و گروهشان کنند که واویلا اسلام به خطر می افتد و ایرانیتی به خطر می افتد که جز در موارد لزوم به خاطرشان نمی افتد.افسوس ... ========================== پی نوشت : ۱-برای خواندن "آواز دلفین ها" به این لینک مراجعه کنید. ما براي حذف نام مجعول خليج عربي و برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارث نياز به 1 ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم لینک زیر را روی نوار ادرس کپی پیست نمایید . http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html 
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:4 توسط علی |