|
خواستم بنويسم از قدرت روز افزون سياسي و اقتصادي سپاه پس از انتخابات خجل 22 خرداد ! نهادي نظامي كه با خريد مخابرات ، قسمتي از بيمه ي البرز و چشمداشتش براي پرسپوليس و استقلال به غول بزرگ اقتصادي بدل گشته و بدتر از آن بوي مشمئز كننده ي امنيتي تر گشتن فضا را در هوا متصاعد مي كند ! خواستم بنويسم از نرگس كلهر و مهدي رستم پور كه اقتدا نمودند اين بيت سعدي را : حبّ وطن گرچه حديثي است صحیح نتوان مُرد به زاري كه من اینجا زادم خواستم بنويسم براي هر دوشان كه با اين همه ، كاش مي ماندند و مبارزه با سياهي ها را تا سبز گستري وطن ترجيح مي دادند ! خواستم بنويسم از مجلس بي رمق بنيادگرايان كه باز هم دست ها به آسمان برد به علامت تسليم و هراسم را سبب گشت از تكيدگي بيش از پيش متوسط هاي اقتصادي با اين طرح خطرناك ولي همه اينها را نگاشتم روي كاغذها و پاره كردم كه حرف دلم اين بار با اجازه ي همه تان شخصي است با آنكه از ابتدا بنا بر آن نهاده بودم كه فرياد هايم از جنس دغدغه هاي اجتماعي باشد و خط قرمزم شخصي ها . مي نويسم كه پيشاپيش پوزش مي طلبم از يكان يكانتان كه مدتي نخواهم بود و اين نبودن يقين كه به آساني نخواهد گذشت كه حكايت هاست در مورد همانكه اين روزها مدام به نزديكان مي گويم كه هر چيز بناميدش ولي خدمت نه ! كوچكتر از آنم كه به داريوش بزرگ لابه برم كه چرا پايه گذار اصلي اش بوده ولي مي توانم با اندكي جسارت بتازم بر رضا آلاشتي كه تحت تاثير افكار کلازويتس ، سربازي زا به شكل كنوني در كشور آرياها يايه نهاد . نظريه پرداز نظامي آلمان ها معتقد بود كه مردم يك كشور بايد از طريق خدمت وظيفه ( اجباري، بدون اغماض و تبعيض ) با فنون رزم آشنا شوند تا در صورتي كه خطري ميهن آنان را تهديد كند جملگي و بدون نياز به آموزش وقت گير ، در كوتاهترين زمان آماده دفاع باشند و چه تقارن جالبيست كه همين روزهاي نخست آبان 88 ، اجباري در ايران 83 ساله مي شود . روحانيون 83 سال پيش گويا گلايه ها داشتند بر طرح رضا ولي بعدترها كه وارثان حكومت شدند نه تنها از آن بد نگفتند كه هر روز شاخ و برگش مي دهند به نوعي تا نوبت رسد به من و همه آنها كه اين روزها گرفتارند اين دو سال عذاب آور را ، عذاب آور نه از آن بابت كه اكراه داشته باشم از سربازي در راه وطن كه افتخاري متصور نيست والاتر از آن برايم ولي پا چسباندن زير اين بيرق خونين حالا دگر نه تنها فخرفروشي به همراه ندارد كه اگر اجبار نبود فرياد " هرگز ، هرگز " سر مي دادم ! اين ناله ها سودي ندارد و از دومين روز آبان كليد مي خورد برايم همان دوره اي كه بزرگترها دوره ي " مردپروري " اش مي نامند و دوستان " آشخوري " اش مي دانند كه فرقي هم نمي كند انگار كه چشمم آب نمي خورد به ياري شناختم از خويش كه آششان بخورم يا مرد شوم به آموزش هاي نظامي شان كه هميشه گريزان بوده ام در زندگي از دستور و فرمانبري ! _________________ پي نگاشت : سخت محتاجم به دعاهاي سبزتان ، دست هاتان كه به آسمان برخاست ، بعد از همه مرا هم يادي كنيد .
فوتبال در خون ايراني هاست ، تنها در ايران و بزريل مي توان يافت چنين عشقي كه با چهار تكه سنگ و يك توپ پلاستيكي جمعيتي از جوانان چنان مشغول شوند كه همه چيز از ياد برند ! اينها حرف هاي يك ايراني فوتبالدوست نيست ، از مسئولان قديم و جديد فدراسيون هم كسي چنين اظهار نظري نداشته كه آخرين جملات " والدير ويرا " در سمت سرمربيگري تيم ملي ايران است ، همان مرد خوش شانس - و البته نه چندان پرسواد ! - كه پس از تنگ نظري ها و لجبازي هاي مكرر مايلي كهن با بازيكنان ملي براي سه بازي سرمربي آرياها شد تا افتخار صعود دراماتيك ملبورن به نام او هم ثبت شود . به دانش پايين مربيگري او كاري ندارم كه مي گويند بين دو نيمه ي ملبورن زبانش بند آمده بود و " محمد خاكپور " علاوه بر سرگروهي ، سرمربي تيمش هم شد ولي اين گفته ها را با تمام وجود مي پذيرم به تجربيات شخصي و ديده ها و شنيده ها ! هرگز از ياد نمي برم بازي هاي طولاني مدت جمعه هاي كودكي ام را كه جمعيتي 10 نفره ، 4 ساعتي با تمام وجود مي دويديم تا ساعت برسد به 6 بعدازظهر و سوت پايان ، سوت پاياني كه تنها از براي بازي دو تيم بود و براي نفرات دانش آموزشان سوت آغاز دوباره ي مدرسه بود كه اي دل غافل ، جمعه تمام شد و فردا دوباره بايد تكليف بنويسيم و رياضي بخوانيم !!! سلسله بازي جمعه ها تعطيلي نداشت مگر به يك دليل : دربي بزرگ پايتخت ، همانكه حداقل سه روزي تپش قلبم را سبب مي گشت كه نكند قرمزها كوتاهي كنند و خداي نكرده باخت ! اين تپش قلب ده برابر مي شد هنگام بازي بزرگ و با هر نزديكي ولو يك قديمي آبي ها به هجده قدم ولي حداقل دو بازي هست كه مي توانم راحت بنشينم و دربي را مثل يك فيلم سينمايي چندين بار تماشا كرده چشم بدوزم كه همه چيزش مشخص است ، از كري هاي نمايشي قبل از بازي تا توجيهات بعد از بازي و در اين ميان آنچه تلف مي شود زير دست و پا عشقي عظيم است به نام فوتبال و احساسات ميليون ها نفر كه بي اهميت ترين است البته و مردمان همواره در ته صف مي ايستند هنگامي كه سوگلي جمع ، سياست است . دربي سياسي شصت و هفتم نيز چنان بود كه بايد مي بود و هر چند يكصدايي هواداران قرمز و آبي در شعارهاي سياسي و غير سياسي شان دستاوردي بزرگ بود ولي اين فوتبال بود كه سبدش خالي ماند با سوت پاياني محسن تركي و ميليون ها نفر را حس بدي دست داد از دست انداخته شدن توسط بالادستي ها ، راست مي گويد علي عالي كه اگر " الدترافورد " منچستري ها به " تئاتر روياها " شهره است ، مي توان آزادي را هم " سالن رو باز تئاتر " نام نهاد ، تئاتري كه قرارست رضايت را بالا ببرد و خسارت را پايين ! حس بدي دارم ، حسي كه مي گويد عده اي به دست نشانمان داده اند و ريسه مي روند از تمسخرمان !!! ________________________ ايستاده ايم همچنان سبز : مير حسين : نمیتوان بدون تامین و ترویج عدل در داخل به وقوع ستم در دور دست معترض بود . نوشتاري از جنس بهنود : وردي كه ندانسته ايم ! ابراهيم رها : خواسته ي اكثر مردم تساوي در داربي بود !
هليا دعوتم كرده به يك بازي شور انگيز كه بنويسيم از مهرهاي كودكي مان ، از پاييزهاي پر خاطره ... _________________________ اول مهر از زماني برايم كليد مي خورد كه 10 روز مانده به پايان تابستان براي تفنّن هم كه شده باغ پسته ي مادربزرگ جايگاهمان مي شد تا پسته بچينيم و روزي را خوش بگذرانيم ، روزي كه با تبديلش به شامگاه حسي در وجودم بيدار مي گشت آزار دهنده كه ديدي تمام شد ؟! شاگرد اول كلاس بودم در درس ولي همين رتبه را نيز داشتم در تنفر به مدرسه كه آن روزهاي پاياني شهريور كه مدام تلويزيون مي خواند : بوي ماه مهر ، ماه مهربان ... ابروهايم در هم رود و با حركتي سريع بكوبم بر تكمه ي قرمز رنگ كنترل تا لبخندي فاتحانه نقش بندد بر چهره ام و از ژرفاي وجود ندا بر آورم كه : آخيش !!! اما چندان پا برجاي نمي ماند اين آسودگي و لبخند كه فردا روزي مادر برايم خبر مي آورد كه در راه مدرسه شان سري هم زده به دبستان ما و از ميان سه معلم يكي را برگزيده ! سپس بسيار مي گفت از دانش والاي آن آموزگار و لبخندي كه هرگز محو نشده از لبانش در طول زندگاني سي چهل ساله اش ! همه اينها را مي گفت ولي بي تفاوتي ام را كه مي ديد ، انگار كه داستان را دريافته نوازشي مي نمود موهايم را كه : تمام مي شود مامان جان به چشم بر هم زدني !!! شب هاي پاياني شهريور ماه خانه ميزبان انواع و اقسام دفتر و كاغذ كادو و لوازم التحرير بود كه هيچ كدامشان را دوست نداشتم بر عكس لباس هاي نوبرانه اي كه تنها دلخوشي ام بود در روز نخست هفتمين ماه سال . نخستين اول مهر را نيك به ياد دارم ، صبح خيلي زود كه از خواب بيدار شدم كيف مدرسه ي صورتي رنگم پر بود از انواع خوراكي ها و لباس هايم اتوكشيده و آماده خودنمايي مي كرد در كمد پوشاك . لباس ها را به تن كردم ، كيف را انداختم به پشت و دست راست را دادم به مادر و آن يكي را به پدر تا راه دبستان شهيد فردوسي را پيش بگيريم . حياط آب پاشي شده ي مدرسه مملو بود از بچه هاي گريان و مادرهاي اندوهناك كه البته به لطف دو سال آمادگي ! در مورد من صادق نبود ، يعني تنفر بود از همه چيز مدرسه ولي اشك در بساطم نبود . پس از نمايش عروسكي لوس آقاي معاون نوبت رسيد به خانم معلم كه از در وارد نشده فرياد بزند : سلام بچه ها جون ! همان خانم بقايي كه حتي براي دو ساعت مياني نوبت صبح و عصر هم صفحه ها تكليف و مشق برايمان مي تراشيد ولي با همه اينها از اعماق وجودم دوستش داشتم و دارم بسيار . خانم بقايي تك تك مادرها را با احترام راهنمايي كرد به سمت خارج از كلاس و بعد چشم دوخت در چشمهاي معلم نديده مان تا اولين جمله اش خطاب به همه باشد : من مامان دوم شما هستم ! اوايل انديشه كردم با خويش كه چه حرف نامربوطي ، مامان دوم يعني چه ؟! اصلا مگر مي شود مامان 20 نفر بود همزمان ؟! ولي بعدترها كه اشك حلقه مي زد در چشمانش با اشك هامان ، هنگامي كه هر املاي 5 خطي را 15 دقيقه تصحيح مي كرد تا يقين يابد كه دگر چنين غلط هايي نخواهيم داشت در ديكته ، آن وقت كه پاسخ ضعف كردن هاي من و ما دست بردن در كيفش بود و مشتي كشمش و مغز گردو با خود مي انديشيدم كه مامان دوممان هست كه هيچ ، چه انسان بزرگواريست خانم بقايي ، بانويي كه مصداق شده برايم قانون پايستگي مهر را ... __________________________________________ پي نوشت : اول مهر هر سال توامان بود برايم با بوي كاغذ و مداد رنگي و كفش نو ولي امسال به جايش تا دلتان بخواهد بوي چكمه مي آيد ...
نمي دانم چرا اينقدر مشكل پسند شده ام در يافتن سوژه ، مثلا همين دو هفته اتفاق ها افتاد شايان توجه ولي هيچ كدام وسوسه ام نكرد براي نوشتن تا اينكه ديروز خواندم از عاطفه امام ، دختر 18 ساله ي جواد امام كه انگار گناه پدر را به نام دختر هم نگاشته اند ، آن هم چه گناهي : رياست ستاد تهران ميرحسين !!! __________________________ در كتاب هاي تاريخمان خوانده ايم ، همان ها كه از شاخه ي علوم انساني است و اين روزها در كنار بهزاد نبوي ، محسن ميردامادي ، عبدالله رمضان زاده و شايد گاليله و گوتنبرگ متهم است در جريان توهم مخملي ، در كتاب هاي تاريخمان خوانده ايم جريان مسجد گوهرشاد را كه رضا شصت تير در ستم بدان مرحله رسيد كه چادر از سر دختران و بانوان آريايي ربود ! مادر بزرگ مي گويد از مادرش شنيده كه آن روزها صلاح مي دانستند در خانه بمانند و چنين بي آبرويي متحمل نشوند كه سر هر كوي مردي ايستاده بوده با سبيل كلفت و چشمان دهشت بار كه پاسخش پوزخند بوده به فرياد بانوان محجّبه كه : مگر دين نداري ؟! مگر ناموس نداري ؟! مردان سبيل از بناگوش در رفته گوششان بدهكار انصاف نبود ، وجدانشان به تعطيلات رفته بود ، چشمانشان ناآشنا بود با آزرم پس كار خود كردند در ظاهر ولي ندانستند كه چه آتشي زده اند به پايه هاي همان رضايي كه رضا داده بود به هتك حرمت بانوان در حرم امن رضا ! افزون از نيم قرن گذشته از آن روز ، رضا در خواري بدان جا رسيد كه موريس جايگاهش شد نه سعد آباد و فرزند فرنگ ديده اش گرچه 17 سالي بيش از پدر حكومت كرد و اوايل دموكرات هم مي نمود ولي در نهايت در قساوت به پدر تنه زد كه 17 شهريوري سياه ارمغان آورد براي تاريخ اين ملت ، جمعه اي كه از آن خون مي چكيد و شايسته بود همان شامگاهش آريامهر ! بنشيند روبروي دوربين ها تا بگويد : صداي انقلابتان شنيدم نه 4 – 3 ماه بعد ! مردمان شعار مي دادند : استقلال ، آزادي ، جمهوري اسلامي و در نهايت تيتر آمد براي اطلاعات 27 دي ماه كه " شاه رفت " ، حلاوت اين تيتر فوق حرفه اي را من و شما در نمي يابيم كه بيست را تازه گذرانده ايم ، شيريني اش را براي جوانان آن روز مي توانم در پدر ببينم كه هنوز كه هنوزست نگاه داشته نسخه ي همان روزنامه را در آرشيو مطبوعاتي اش تا هر سال براي خانه تكاني دستي نوازش گونه روي برگ حالا ديگر زرد شده بكشد و همان داستان تكراري را بگويد كه با اينكه همه اش را از بري ولي ادب مي گويد كه دوباره گوش كني و گهگاه لبخند هم بزني به نشانه ي بداعت سخنانش ! جوانان آن روز شعار مي دادند خواسته هايشان را ، خيلي هاشان چندان مذهبي نبودند اما چيزي در وجودشان مي گفت كه محمدرضا دروغ مي گويد كمربند امام رضا دارد ، اصلا به فرض محال اگر باشد چنان چيزي امام رئوف اعطايش نمي كند به اويي كه پدرش چادر از سر مادران و خواهرانمان كشيد و خودش جمعه ي سياه را رقم زد . جوانان 30 سال پيش در خواب و خيال هم نمي ديدند روزي را كه مهرورزان - و نه آريامهر -چادر از سر دختر 18 ساله به زور بكشند هنگام بازداشت ولي اين بار نه به خاطر تفكرات سطحي نگرانه ي رضاشاه كه در جواب دختر مي گويند : تو لياقت چادر را نداري !!! شايد علاوه بر جواد امام كه در زندان است هنوز به جرم رياست ستاد ميرحسين دخترش هم تقاص بايد پس دهد ، اصلا شايد ماجرا نه اين باشد و اصل جرم 8 سال رزمندگي بابا جواد باشد ، شايد ... ______________________ پي نگاشت : عاطفه ديروز آزاد شد بي چادر و با چشم بسته در ميانه ي بهشت زهرا ، اما همه اينها تفاوتي در اصل ماجرا پديد نمي آورد كه قصه ، قصه اي دگرست ... ______________________ ايستاده ايم همچنان سبز : 2- دخترك و معيرالممالك ، شاهكاري دگر از مسعود بهنود ! 3- موسوي : باطل رفتني است و آن چيزي كه به مردم سود ميرساند باقي ميماند .
عهد كرده بودم با خويش كه هرگز ننويسم براي كابينه ي دهم كه بنيادش از دروغ است و ستم ولي معرفي 3 وزير زن در كابينه ي جديد آنقدر قلقلكم داد كه بالاخره بنويسم از اين سه زن : حضور وزراي بانو در ساختمان مجلل خيابان پاستور رويايي دوردست بوده در ذهن خانم ها و در كل دموكراسي خواهان ايراني ، بحث پيرامون آن نيز به امروز و ديروز بازنمي گردد كه سن و سال دارد حداقل به اندازه ي جنبش سترگ دوم خرداد ، روزي كه دختران و بانوان آريايي نقشي عظيم داشتند براي حادث شدنش كه محمّد خاتمي بود اول بار كه شعار محروميت زدايي از اين نيمه ي پوياي جمعيت آريايي داد و بعدها در كابينه ي درخشانش قصد بهره جويي از خانم هاي وزيري چون معصومه ابتكار ، زهرا رهنورد و جميله كديور داشت ولي به مانند جمله موضع گيري ها برابر سيد هميشه خندان نداي وااسلاما شنيد از قم كه البته امروز خاموش شده است انگار يا بسيار خفيف كه دردانه اي در راس امورست ، دردانه اي كه حالا سه وزير زن معرفي كرده براي سه وزارتخانه به نام هاي رفاه ، بهداشت و آموزش و پرورش . اما بايد واكاوي كرد كه علت جويا شدن وزير بانو چيست از جانب بانوان و آزادي خواهان ؟ پاسخش آسان است و در دسترس كه در كابينه ي مردانه همه چيز به مذاق آقايان خوش مي آيد و بس و همين است ريشه ي كوته نگري ها و واپس گرايي ها در تصميمات دولت ، وزير زن بايد مي آمد تا مدافع باشد حقوق همانندانش را ولي مصداق مثل معروف مشت است نمونه ي خروار ، نقل به مضمون مي كنم فرمايشان " فاطمه آجرلو " را ، هماني كه انتخاب شده براي وزارت رفاه و امور اجتماعي : این مردان هستند که به خواستگاری می روند و مسئولیت ازدواج هم با مردان است و این بسیار خوب است كه بر اساس واقعیت جامعه تصمیم گرفته شود . چه شد که در غرب بنیان خانواده ها از هم پاشید ؟ چون زنان به عنوان نیروهای کار ارزان قیمت برای تامین معاش از خانه ها بیرون کشیده شدند و به این ترتیب نقش واقعی مردها در جامعه کم رنگ شد . (بخشی از سخنرانی ایشان در مقام دفاع از طرح سهمیه بندی پذيرش کنکور) مطمئنا حامي تحقق نقش واقعي مردان ! در اين سخنان كه با پيشنهاد ديوارهاي بلند براي مدارس دخترانه از قضا معمار هم هست ، پشتيبان دختران و زنان ايراني نخواهد بود ولي اگر سوال مي كنيد كه دليل انتخابش چيست ، باز هم به سخنانش باز مي گردم در خصوص ميرحسين : فرزندان ولایت اجازه نمی دهند طرفداران موسوی به اهداف شوم خود دست یابند !!! ( در واکنش به اخباری مبنی بر جدیت مهندس موسوی برای تشکیل حزب سیاسی ) به فاطمه آجرلو پرداختم چون پارلمان نشين است و مواضعش آشكارتر از آن دو ولي مي توان به سرنخ هايي دست يافت هنگامي كه بدانيم خانم وزير بهداشت همسر مديرمسئول كيهان است اما بحث رابطه ها بحثي است دون در مقايسه با هدف نوشتار كه برآنست بگويد انتخاب اين سه بانو با در نظر گرفتن بسياري فاكتورها به مانند قابليت راي آوري اندكشان در مجلس – چنانكه رجانيوز از پيش مژده داده كه نترسيد ، راي نمي آورند ! – نه بيانگر روشنفكري احمدي نژادست كه به خاطر داريم سابقه ي زن ستيزي اش را در لايحه هايي چون حمايت از چند همسري بلكه در راستاي همان داستان مشايي است و جنگ زرگري كه هدفي در سر نمي پروراند جز انحراف افكار عمومي از آنچه در جريان بوده و هست در اين 70 روز . _________________ پي نگاشت : در ماه سبز خدا از او بخواهيم فردايي بهتر را ، فردايي كه عاري باشد از دروغ ، ستم ، تزوير .
گوش هاتان را كمي تيز كنيد ، پچ پچ هاي درون محفلي اصحاب تزوير را مي شنويد ؟! با لرزش صدا اقرار مي كنند كه بي فايده بوده اين شوهاي تلويزيوني و آن همه اتهام به بزرگاني چون ميرحسين موسوي ، محمد خاتمي و اكبر هاشمي رفسنجاني ، آنها دريافته اند كه ما داستانشان را سالها قبل خوانده ايم در كتاب سال دوم دبستان : زاغكي قالب پنيري ديد ، به دهان برگرفت و زود پريد ... ! آنها به وضوح دست نيافته اند به آنچه مرداشان بوده در نظر مردمان ، اثبات اين نكته چندان دشوار نيست كه كافيست قدمي برداريد در قشري ترين نقاط شهر تا بشنويد امثال اين جمله ها را : خدا مي داند چقدر شكنجه شده اند ! اين نمي تواند همان محمد علي ابطحي باشد ! و آنها كه شوخ طبعي شان حتي در اعتراض هم پابرجاست ، لاغري و تكيدگي مفرط ابطحي را چنين ابراز مي نمايند : فاصله اي نيست تا ممل باربي اگر چندي دگر بماند در اوين !!! مجموعه ي اينهاست كه باعث شده در دهانها بيندازند طرح محاكمه ي خاتمي ، موسوي و كروبي را ولي چه كسي هست از اهالي انديشه كه نگويد اين هم ادامه ي همان هوچي گري اقتدارگرايان است كه در گردابي بس هولناك گرفتار آمده اند . آري اينان بسيار زخم خورده اند از اين سه بزرگمرد چنانكه همان محمد خاتمي كه بايد جان مي كندي به قول مسيح علي نژاد تا كلامي در مذمت اقتدارگرايان از زبانش خارج شود تبديل شده به مردي بي پروا كه زبان روي سرزنش ستم نمي گذارد ، ميرحسين كه اوايل ابا داشت از كوچكترين حرف بودار ، حالا بدل شده به راهبر شجاع جنبش بي آلايش سبز و مهدي كروبي همانست كه بايد باشد ، جسور و تيزهوش پس همزبان شده اند از آن وكيل الدوله ها بگيريد تا معلوم الحال ها با زبان بي زباني كه : بگير و ببند سربازان سودي نداشته ، شايد دستگيري سرداران چاره ساز باشد !!! آنها شايد ندانند ، شايد هم خود به ندانستن زده اند كه انجام اين عمل به فرض محال معنايي ندارد جز پايان همه چيز كه يقين اين سوال پيش خواهد آمد در نظر مردمان كه مگر همين ها نبودند كه شوراي نگهبان تاييد صلاحيتشان كرده بود ؟! مگر نگفتند كه اينها همه دعواهاي درون خانوادگي است ؟! اصلا مگر مي شود اين سه را كه هر يك هشت سال زمامدار قوه اي بوده اند به براندازي متهم نمود ؟! و يقين وجدان هاشان ، انديشه شان و شايد از همه والاتر تجربه و شناختشان از جريان تحجر پاسخ خواهد داد كه اينها جرمي نداشته و ندارند جز اعتراض به وضعيت ناگوار وطن ، اگر ساكت مي نشستند و گهگاه لبخندي هم تحويل جماعت مي دادند ، شايد كه نه حتما دهه ي فجرها تصويرشان مي ديديم در قاب سيما تا ميرحسين بگويد چگونه كشور را اداره كرد با آن همه توپ و تفنگ كه بر سر آرياها مي باريد ، مهدي كروبي بگويد چگونه رياست كرد دو مجلس از نظام جمهوري اسلامي را ، محمّد خاتمي هم اندكي از خود تعريف نمايد كه چگونه انديشه ي آشتي جويش عزت ايراني افزون نمود در گيتي و تغيير جهت نشانه روي ناوها و مسلسل ها را از ميهن سبب گشت . مي نويسم كه چه باك از اين دروغ پراكني ها و غوغاها كه يقين دارم رسواگر دروغگويان كسي نخواهد بود جز گفتار و كردار نا به جاشان ، حسي دروني مي گويد بنويسم كه مصداق دارد بيش از همه نمونه هاي تاريخي اش حالا اين جمله ي آشنا : عدو شود سبب خير اگر خدا بخواهد ... _______________________ پي نگاشت : خواستم بيشتر بگويم از مهدي كروبي ، همانكه شايد به شخصه حق مطلب را در موردش به جاي نياورده باشم ، خواستم بنويسم از همان نامه ي مشهور ولي قلمم شرم كرد كه بنويسم از آنچه اين روحاني شجاع مي گويد . همين قدر بگويم كه سپاسگزارم از تو مهدي كروبي ، همين و بس !!! ________________________ ايستاده ايم همچنان سبز : مير حسين : بزرگترین دروغ آن است که خواست طبیعی مردم برای اصلاح را به بیگانگان نسبت دهند . يادداشتي بي نظير از مسعود بهنود : آنها كه حباب مي سازند .
بيژن نوباوه را همه مان به خاطر داريم ، پارلمان نشين ( بخوانيد وكيل الدوله ) امروز ، روزگاري خبرنگار ارشد واحد مركزي خبر بود در نيويورك ، آنجا كه لابد بايد خيلي مورد وثوق باشي تا بفرستند تو را !!! مصاحبه ي كوتاه نوباوه را كه خواندم با اعتماد ، ناخودآگاه بدل شدم به ديگ بخار از خشم كه چقدر مي شود فاصله گرفت از حقيقت و انسانيت . آتشم مي زند اين جمله اش : مگر روزي 27 نفر در تصادف جاده نمي ميرند ؟!!! خداي من بيداري هنوز ؟! تاب تحمل به سر رسيده ، اشارتي بنما ... _________________________________ نظر نماينده ي حامي دولت در مورد كشته شدگان بيژن نوباوه نماينده رايحه خوش خدمتي مي گويد؛ «چرا حرف بي ربط مي زنيد ما که نشنيديم کسي بميرد.» اين پاسخ نماينده حامي دولت است به سوال «اعتماد» در مورد مرگ پسر روح الاميني. متن گفت وگوي کوتاه نوباوه با اعتماد که در جمع خبرنگاران پارلماني صورت گرفت به اين ترتيب است.
|
About![]()
فریادی و دیگر هیچ
Home
|